تبليغاتX
cultural studies

cultural studies

sociology and cultural studies

لوکاچ، هابرماس : عقلانیت و کنش

لوکاچ، هابرماس : عقلانیت و کنش

فردیت گرایی اندیشه ای بود که مقارن با دوران روشنگری به اوج رونق و شکوفایی رسید. تز مهم روشنگری این بود :

" جرائت کن به دانستن". روشنگری  سنتی بود که به موجب آن، فرد میتوانست و میباید منشا آگاهی باشد، دیگر نیازی به کسی نداشت که برای او تفسیر کند. و همین مشکل اصلی بسیاری از روشنگران از جمله ولتر با دین بود، آنها اعتقاد داشتند که فرد خود به آگاهی راستنین دست میابد. دکارت که شاید بتوان او را پیش قراول این فرد گرایی دانست هم به سوژه اگاهی فردی ایمان داشت. مکاتب بعدی فلسفی مانند پدیدارشناسی و اگزیستتانسیالیسم هم معمولآ از سوژه آگاهی فردی صحبت میکردند.

اما این سوژه اگاهی در نزد لوکاچ حالتی متفاوت می یابد، لوکاچ طبقه را سوژه اگاهی میداند و به سوژه فردی معتقد نیست، او طبقه را از طریق حزب سوژه اگاهی میداند و آگاهی راستبن را مختص طبقه کارگر میداند.

ولی شاید مهیج ترین تحلیل از سوژه آکاهی را یورگن هابرماس انجام میدهد. از نظر هابرماس، آگاهی در فضایی بین الاذهانی صورت میگرد، در فضایی گفتگویی. منشا آگاهی، ذهن فردی یا جمعی نیست، بلکه آگاهی در "زبان" تجلی میابد، در زبان به این اعتبار که زبان وسیله ارتباط است. یعنی در این جا هم مانند سنت چرخش زبانی، زبان میشود همه چیز، هم منبا آگاهی و هم  منباکنش. از نظر هابرماس معیار خارجی برای سنجش میزان اعتبار داعیه ها وجود ندارد، تنها معیار عقلانیت گفتگویی ست. این چرخش زبانی به هابرماس کمک می کند یا از دام معبارهای استعلایی که سلف او به ناچار به دامش می افتادند نجات یابد.

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 20:5  توسط amin ghaderian  | 

لوکاچ،شی وارگی و عقلانیت

لوکاچ،شی وارگی و عقلانیت

معمولآ نام لوکاچ با  مفهوم شی وارگی تداعی میشود و معمولآ هر زمان از لوکاچ صحبت میشود مفهوم عقلانیت مدرنی که او عامل اصلی شی وارگی میداند مغفول واقع میشود.

شی وارگی از نقطه نظر لوکاچ به معنی کالایی شدن است، کالایی شدن روابط انسانی، یا به تعبیری چیز واره شدن رواط انسانی و اجتماعی. وقتی که همه چیز تیدیل به کالا میشود و کالا میشود همه چیز. وقتی انسانها کار خود را به منزله کالا میفروشند و ازدرک این امر عاجزند که آن نیروی قاهره کالا که در جلوی چشمانشان صف آرایی میکند در حقیقت ساخته دست خودشان است.

اما چطور میشود که افراد نظم اجتماعی کالایی شده را به سان طبیعت غیرقابل تغییر و بدون بدیل می یابند؟

لوکاچ در کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی به این سوال اینگونه پاسخ میدهد : از طریق عقلانیت مدرن، به این معنی که عقلانیت مدرن کلیت نظام اجتماعی را به اجزای ریزی تجزیه میکند، هرکدام از این احزای ریز،مثل فن آوری، نظام حقوقی و...، به حیطه های تخصصی افراد خاص تبدیل میشوند، این حیطه ها انچنان تخصصی میشوند که افراد عادی قابلیت درک و مداخله در آن را ندارند، ولی این سیستم تخصصی شده خود از بازشناسی کلیت امر اجتماعی غافل است، و چون عقلانیت مدرن و به خصوص پوزیتیویسم هیچ وقت درباره حقانیت خود تشکیک نمیکند این تمامیت مغفول ، همچنان مغفول باقی میماند. انسان مدرن که در طی این فرایند پاره پاره شدن حوزه های زندگی ، قادر به درک آن به مثابه یک کلیت نیست، اوضاع اجتماعی را به صورت یک کلیت بدون بدیل، به شکل نه تاریخ بلکه طبیعت درک میکند و این  دنیای شی واره را طبیعت میداند، طبیعتی که لوکاچ آن را طبیعت ثانوی می نامد. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 14:23  توسط amin ghaderian  | 

حجاب

چادر فرمی از پوشش زنان مسلمان بوده که آن حجاب برتر میگویند...اما حجاب چیست؟

حجاب در فقه اسلامی پوشش است و بیشتر هم در مورد زنان از آن صحبت میشود. میگویند جلوی فساد را میگیرد...چگونه؟ به سادگی!!! جذابیت های فیزیکی-بدنی را مستتر میکند بنابراین ریشه فساد را میخشکاند. ولی من مدعی هستم که طیق خود شرع اسلام داستان به این سادگی ها هم نیست.

اگر محتوای کتب درسی دبیرستانی را به خاطر داشته باشسد از ویل دورانت نقل قولی در فواید حجاب آورده بودند که :" زنان در طول تاریخ دریافته اند که هرچه از دیدرس مردان دورتر باشند، جذابترند..." و سپس از آن نتیجه گیری شده بود که حجاب خوب است. چند وقت پیش هم یکی از آقایون سیاست مدار حجاب را دلیل شادابی جنسی مردان ایرانی گفته بود، به علاوه در تبلیغ یک سالن مد اسلامی در ترکیه آمده بود "جذابیت سلامی".

با کمی دقت در هر سه مورد به سادگی میبینیم  که حجاب اگر چه در یک سطح از طریق پوشاندن فیزیک بدن زمینه "فساد" را کم میکند، اما در عین حال برای توجیه خود دست به دامن آنتی تز خود میشود : "جذابیت".

پس حجاب به سادگی فقط کارکرد جلوگیری از بروز جذابیت را ندارد، بلکه همواره در دل خود و به عنوان فلسفه وجودی خود چشم به جذابیتی برتر دارد. جذابیت را کم میکند و از همین طریق و هم زمان فانتزی جنسی را می افزاید و زنان را به ابژه های جنسی صرف بدل میکند و همزمان به آنها شخصیت " انسانی" میدهد، چراکه مدعی ست انها را از صرف ابژه نگاه بودن رها می کند.

و الته چادر به طور خاص هم از این قائده مستثنی نیست،ولی در سال های اخیر با پا به عرصه گذاردن شکل های بدیل حجاب نقش چادر متفاوت شده. این روزها کسی از چادر استفاده نمیکند تا جذاب شود، چادر این روزها دیگر آن مفهوم را ندارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 23:37  توسط amin ghaderian  | 

یادداشتی کوتاه در مورد پارکی کوچک...

بوستان شهید احدزاده در مجاورت بزرگراه رسالت و در منطقه ای بین نارمک و تهرانپارس واقع گشته. این پارک از یک سو به اتوبان, از سوی دیگر به پمپ بنزین و از طرف شمال به یک کوچه تقریبآ پهن محدود میشود. این پارک در سال 1371 و با مساحتی معادل 6075 متر مربع تاسیس گریده است.

از آنجایی که این پارک , پارک بزرگ و مطرحی در سطح شهر نیست, بیشتر مراجعه کننده گان به آن از اهالی محلی می باشند. اطراف این این پارک موانعی برای جلوگیری از ورود وسایل نقلیه به داخل آن تعبیه گردیده است. ساختار اصلی پارک مرکب از میدانی دایره ای شکل در مرکز آن , یک قسمت زمین ورزش دارای برخی وسایل ورزش و نرمش و یک زمین بازی کودکان می باشد. بقیه پارک فضا های چمن کاری شده به شکل های مربع و یا مستطیل است و راهرو هایی این فضا ها را از هم جدا کرده است. در طول هرکدام از این راهروها چند صندلی با فاصله های مشخص از هم به منظور استراحت افراد قرار دارد.

مراجعه کنندگان به پارک با توجه به ساعات روز و روزهای هفته تغییر میکنند. اینجانب به منظور به دست دادن یک مبنای زمانی ساعت شروع حیات پارک را 6 صبح در نظر میگیرم.

در ساعات اولیه صبح بیشتر مراجعه کنندگان به پارک افراد میانسال و مسن هستند که به قصد نرمش صبحگاهی به پارک مراجعه می کنند. بیشتر این افراد در زمین ورزش پارک و با استفاده از وسایل ورزشی موجود در آن به نرمش میپردازند, الته برخی از افراد هم به پیاده روی در اطراف پارک و دویدن ملایم میپردازند. این روند تا حدود ساعت 7 و حتی 30 :7 ادامه دارد تا اینکه ساعت توزیع شیر در مغازه فرا میرسد و افراد معمولآ برای خریدن شیر و یا نان که تازه پخت ان شروع شده متفرق می شوند.

در ساعتهای بعدی تا حدود ساعت 10 جمعیت پارک بسیار اندک بوده و بیشتر شامل افراد مسن تری ست که توانایی بیادار شدن در صبح زود را ندارند. این افراد در ضمن قدم زدن آرام, با هم صحبت می کنند. در این بازه زمانی زمین ورزش پارک معمولآ خالی است.

از حدود ساعت 11 کم کم سر و کله مادر بزرگ ها و مادرانی که نوه ها و فرزندان خردسال خود را برای بازی در زمین بازی به پارک می آورند پیدا میشود. در بین این افراد تعامل کمی ایجاد می شود زیرا بیشتر توجه شان صرف مراقبت از کودکان میشود. در همین اثنی برخی از افراد ( معمولآ مردان جوان) برای پینگ پنگ بازی کردن به زمین ورزش پارک می آیند.

آهسته آهسته مردان سالمند هم به صورت دسته های متمرکز روی صندلی های پارک پیدا میشوند و به صحبت می پردازند. این روند تا حدود ظهر و ساعت تعطیل شدن مدارس ادامه پیدا میکند.

با تعطیل شدن مدارس دو گونه جدید افراد به پارک وارد میشوند : از یک سو پسران دبستانی و راهنمایی وارد پارک میشوند و معوملآ برای ساعاتی در راهرو های پارک به فوتبال بازی کردن میپردازند. از سوی دیگر دختران و پسران دبیرستانی که راهرو های پارک و آرامش آن را مغتنم میدانند, لحظاتی را در کنار هم سپری میکند, فرصتی که ممکن است در ساعات دیگرروز و مکان های دیگر ایجاد نشود.

در همین ساعات اگر با دقت بیشتری به پارک توجه کنیم متوجه افرادی میشویم که در قسمت هایی از پارک که کمتر در معرض نگاه ها قرار دارد به مصرف مواد افیونی , روان گردان و غیره میپردازند. مصاحبه کوتاه زیر با یکی از این افراد انجام شده است :

-معذرت میخوام , میتونم اینجا بشینم؟

-خواهش می کنم داداش. (دودی از دهانش خارخ میشود.) ببخشید داداش تعارف کردنی نیست و گرنه بیا بزن.

-نه, خواهش میکنم راحت باشید, مزاحمتون نیستم؟

-نه. آدم خراب کن نیستم داداش وگرنه بهت تعارف میکردم.

-حالا چی هست این؟

-آمفتامین , شیشه... هیچوقت نرو سراغش منم از روی کنجکاوی رفتم.الان پشیمونم. هیتلر آمفتامین میزد کوره آدم پزی را اندخته بود.

-چند سالتونه؟

-چند میخوره؟

-حدود 30

- بیست و هفت

-چقد وقته میکشین؟

-3 سال.

در ساعات بعدی تا حدود غروب آفتاب جمعیتی در پارک وجود ندارد. ولی از آن به بعد مجددآ زمین ورزش و زمین بازی شلوغ می شود ولی این بار جمع ها خانوادگی تر است. بر خلاف قبل از ظهر که کودکان بیشتر با مادر یا مادر بزرگشان دیده میشوند, عصرها پدران کودکان نیز گاها با آنها به پارک می ایند. در طول این ساعات شلوغ ترین قسمت پارک اطراف میدان اصلی آن است که بیشتر افراد پینگ پنگ و بدمینتون بازی می کنند.

ترکیب جمعیتی مراجعه کنندگان به پارک در روزهای مختلف هفته تغییر قابل اعتنایی نمی کند به استثنای 2 مورد :

الف) روزهای جمعه در کل ساعات روز  پارک به صورت محسوسی خلوت تر است . این امر ممکن است در بدو امر غیر عادی به نظر برسد , ولی با توجه به اینکه این پارک یک مرکز تفریحی شناخته شده نیست و مراجعه کنندگان به ان افراد محلی هستند, دور از ذهن نیست که در روزهای جمعه که افراد بشتر به دید و بازدید میپردازند, پارک خلوت تر باشد.

ب)تشکیل جلسات گروه های همیاری ترک اعتیاد موسوم به "معتادان بی نام" که پنج شنبه شب ها و جمعه شب ها تشکیل میگردد. از آنجایی که این گروه تمایلی به همکاری با من را نداشتند, امکان بررسی دقیق فعالیت های آن ها برایم میسر نشد, تنها به صورت خیلی کلی به این نتیجه رسیدم که در آن افراد معتاد به مواد مخدر و معتادین سابق در ترک این مواد و به صورت خود جوش به هم کمک میکنند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 19:6  توسط amin ghaderian  | 

یادداشتی کوتاه در مورد مقایسه اصول معرفت شناختی چند رویکرد(پوزیتیویسم, هایک, پوپر و هرمنوتیسین ها)

 

 

در ابتدا و برای سهولت در توضیح و شفافیت بیشتر به دسته بندی یه صورت زیر اقدام می کنم :

1)پوزیتیویستها

2)پوپر و هایک

3)شلایر ماخر دیلتای و گادامر.

حال به منظور ایجاد یک شمای کلی پیوستاری را در نظر میگیریم که در یک سر آن عینیت کامل و در سر دیگر آن ذهنیت قرار میگیرد.به این ترتیب که پزتیویست ها عینی گرا ترین و هرمنوتیسین ها ذهنی گرا ترین در این طیف هستند.

پوزیتیوست ها در برخورد با مسایل و توضیح آنها مسایل را کاملآ عینی می بینند و هیچ ارزشی برای معنا و به خصوص معنای درون ذهنی قایل نیستند. آنها به مانند فلاسفه تحلیلی با مسایل به عنوان مفاهیم عینی و محض فارغ از هرگونه زمینه برخورد میکنند. در نتیجه مقولاتی چون تاریخ, سنت و زبان در تحلیل های انها محلی از اعراب نداشته و برخورد آنها با مسایل به قول سوسور هم زمانی است.آنها در یرخورد با مسایل زمینه تاریخی  و سنت را پیش ذهنهایی میدانند که تنها جلوی رسیدن به درک صحیح و بی طرفانه را میگیرند. تحقیق صحیح و معتیر از نظر آنها آن است که از همه پیش زمینه های زبانی, تاریخی و سنتی در گذرد و به مفاهیم به شکل مطلق برخورد کند.

پوپر و هایک در میانه طیف مذکور قرار میگیرند به این مفهوم که هم به عینیت اعتقاد دارند و هم به نقش زبان, سنت و فرهنگ در شناخت:

هایک معتقد است که اولآ هیچکدام از افراد نمیتوانند دارای آگاهی کامل باشند بلکه معرفت در بین افراد بشر پراکنده است, فرایندی که وی آن را  "تقسیم معرفت" مینامد و یاد آور این جمله معروف است که : همه چیز را همگان دانند. او معتقد بود  مبنایی عینی برای سنجش آگاهی و معرفت وجود ندارد بلکه معرفت بین همه افراد بشر و در همه اعصار پراکنده است. از طرف دیگر او به شدت بر نقش زمینه های زبانی, تاریخی و سنتی فهم تاکید دارد. از نظر او فرایند به وجود آمدن اگاهی و نهادهای بشری فرایندی خود جوش بوده  که در طول اعصار و نسل ها و از طریق آزمون و خطا مستحکم گشته و از صریق سنت در طول زمان تداوم می یابد. نظمی که هایک ان را نظم خود جوش معرفی میکند. بنابر این از نظر هایک  عینیت بیرونی وجود دارد اما تنها از خلال سنت, تاریخ و زبان قابل حصول است. چارچوب ها و معیارهای معرفت شناختی افراد از طریق سنت زبان و تاریخ شکل میگیرند.

پوپر هم که بسیار بر هایک تاپیر گذار بود بر وجود نظم خود جوشی که محصول نا آگاهانه کنش افراد است تاکید میورزد و ان را عالم سوم میداند.توضیح این که او طبیعت بیرون که افراد در خلقش تاپیری نداشتند عالم اول, ساخته های آگاهانه دست بشر را عالم دوم و نظمی که نتیجه نا آگاهانه کنش انسانی ست عالم سوم میداند. از نظر او هم نظم عالم سوم از طریق زمینه های سنتی, تاریخی و زبانی به افراد منتقل میشود و شالوده خودآگاهی ان ها را تشکیل میدهد.

هرمنوتیسین ها , شلایرماخر, دیلتای و گادامر, بیش از همه به کشف معنای درونی و ذهنی اشتغال خاطر داشتند و خود را درگیر مساله عینیت نمی کردند. "معنا" که کانون اصلی  توجه آنها بود امری درون ذهنی بود که باید با استفاده از قواعدی از جمله همذاتپنداری کشف میشد.

شلایر ماخر و دیلتای تاریخ, سنت و زبان را محور های اصلی شناخت میدانستند به این صورت که برای فهم معنای صحیح امری باید خود را در شریط زبانی, سنتی و تاریخی آن امر فرض کرد و از آن افق به مساله مورد نظر نگریست تا معنای صحیح ان کشف شود, به عبارتی شرایط تاریخی, سنتی و زبانی قسمتی از حقیقت و ذات هر امر هستند و عینتی مستقل از آن ها قابل حصول نیست.

اما گادامر که شاگرد هایدگر بود به تاسی از او اگاهی و فهم را امری "زمان مند" میدانست. یعنی بر خلاف دیلتای و شلایرماخر که معتقد بودند با تصور کردن خود در موقعیت زبانی, سنتی و تاریخی ابژه شناسایی و همذاتپنداری با آن شناخت معنا امکان پذیر است, گادامر معتقد بود که سوژه شناسایی افق آگاهی خود را دارد که این افق اولآ متفاوت از افق ابژه شناسایی بوده قابل تقلیل به آن نیست و پانیآ محصول زمینه های تاریخی, سنتی و زبانی هر سوژه و ابژه است. از نظر وی امکان همذات پنداری کامل ابژه و سوژه وجود ندارد, بلکه هر کدام افق مستقل خود را دارند و فرایند فهم نتیجه امتزاج افق ها و پیدایش افق جدیدی ست که در واقع حاصل بر هم کنش افق های سوژه و ابژه شناسایی است. خلاصه مطلب آنکه از نظر گادامر هم به مانند هایدگر , سنت , زبان و تاریخ پیش زمینه ها و پیش فرض هایی را ایجاد می کنند که هم معرفت را ممکن کرده و هم در عین حال آن را در چارچوب هایی محدود می کنند.(این چارچوب های معرفتی توسط زمینه های فوق الذکر پدید می ایند.)

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 13:53  توسط amin ghaderian  | 

مکتب فرانکفورت قسمت دوم

 هورکهایمر و نقد پوزیتیویسم:

      هورکهایمر در نوشتاری با عنوان " نظریه سنتی و نظریه انقادی " وجه افتراق این دو نحله را در رویکردشان نسبت به کارکرد و تغییر عنوان کرد, وی اظهار داشت که نظریه انتقادی بر خلاف نظریه سنتی معطوف به تغغیر اجتماعی و " رهایی " می باشد.

    انتقاد اصلی هورکهایمر به وجه پوزیتیویستی وریکرد نظری سنتی بود. هورکهایمر به مانند ماکس وبر معتقد بود که قوانین و رویکردها ی علوم دقیقه قابل تعمیم به علوم اجتماعی و انسانی نیستند زیرا در این علوم " ناظر بی طرف " معنا ندارد . از نظر هورکهایمر خوداگاهی ناظر ماهیتی تاریخی ایدیولوژیک دارد و ذهن ناظر " لوح سفید " نیست. او پوزیتیویسم را به این سبب محکوم می کرد که معتقد بود فقط به تفسیر وضع موجود می پردازد و پتانسیلی برای رهایی بخشی ندارد. از نظر او پوزیتیویسم با اتخاذ رویکرد بی طرفانه خود را از داوری معاف میدارد. پوزیتیویسم با متوسل شدن به داده های آماری تنها به توصیف وضعیت جهان اجتماعی آن گونه که هست می پردازد و با این کار در واقع وضع موجود را توجیه کرده , به آن مشروعیت می بخشد و از این راه باعث تداوم سلطه می شود.

 از نظر هورکهایمر نظریه اتقادی به منظور رسیدن به درک همه جانبه ای از جامعه باید از مجموعه علوم از قبیل سیاست , اقتصاد , جامعه شناسی , روانشناسی و... استفاده کند . طبق دیدگاه او تفکر انتقادی برای نیل به اهداف خود به سمت رسیدن به رهایی باید تفکر هنجاری و عملی را به کار بگیرد تا بدین وسیله معیارهای روشنی برای نقد وضع موجود تدوین کند. در حالی که رویکرد سنتی مانند آیینه تنها به باز نمایی وضع موجو ان گونه که هست می پردازد , هدف نظریه اتقادی " ایجاد تغییر " در وضع موجود است یا به کلام خود هورکهایمر رهایی نوع بشر از شرایطی که او را به انقیاد کشیده است.

 

خرد ابزاری و دیالیکتیک روشنگری :

  آدورنو و هورکهایمر در کتاب دیالیکتیک روشنگری به نقد آنچه " خرد ابزاری " می نامند می پردازند. به نظر نویسندگان این کتاب سرمایه داری اکنون نوعی نظام سلطه مبتنی بر عقل ابزاری است که منطق درونی ان به فاشیسم گرایش دارد . بر این اساس فاشیسم ثمره نهایی جامعه علمی پوزیتیویسی و انسان زودوده ای بود که روشنگری پایه نهاده بود. "شیوه برخورد روشنگری با چیز ها همچون شیوه برخورد دیکتاتور با رعایا ست. روشنگری تا آنجا چیز ها را می شناسد که بتواند در آن ها تصرف کند. "

   در این کتاب , آدورنو و هورکهایمر علاوه بر نقد نظام سرمایه داری به نقد " تمدن غربی " در کلیت آن نیز می پردازند.  این کتاب به علاوه شرح و نقدی ست از تاریخ تمدن غربی. از نظر آنان تضاد طبقاتی ریشه در تضاد انسان و طبیعت دارد. به نظر آنان پیشرفت و شکوفایی بشر در زمینه بر پا با ساختن جامعه فن سالارانه کنونی همراه بوده با تلاش بشر در جهت  سلطه بر طبیعت . این تلاش برای سلطه که ریشه در ترس انسان از امر ناشناخته داشته در نهایت منجر به پیشروی تمدن بشری در راه سلطه بر ذهن و وجود مردمان بوده است , به عبارت ساده تر , تلاش عقل ابزاری در سلطه بر طبیعت باعث سلطه این عقل بر انسان ها و در نتیجه یکدست ساختن آن ها داشته است.

 

   انتقاد از صنعت فرهنگ :

   آدورنو و هورکهایمر در این مقاله توجه خواننده را به تولید انبوه هنر عامه پسند به منظور سود آوری جلب می کنند. از نظر نویسندگان این نوع هنر با هنر عامه پسند سابق تفاوت های بنیا دینی دارد , این نوع هنر بر خلاف سلف آن از اعماق جامعه بر نمی خیزد بلکه به منظور مصرف گسترده در جامعه تولید انبوه می شود. تولید این فرهنگ دو هدف اصلی را دنبال می کند :

الف) سود اوری اقتصادی : این فرهنگ مانند کالاهای مصرفی به قصد فروش انبوه و ایجاد سود به تولید انبوه میرسد.

ب)تداوم وضع موجود : به اعتقاد آدورنو و هورکهایمر این نوع هنر توسط سرمایه داران و افراد ذی نفع در جهت ستایش از وضع کنونی و بازتولید وضع موجود تولید می شود. از انجایی که این نوع هنر در واقع هنری استاندارد شده است به یکدست شدن خوداگاهی مصرف کنندگان آن ودر نتیجه استاندارد شدن و یکدست شدن آن ها می انجامد.

  نکته مهم در مورد این نوع هنر بی مایگی آن و خالی بودن ان از ارزش های هنری ست. این نوع هنر برای درک احتیاجی به تعمق نداشته و با جامعه ای که احتیاج به تعمق ندارد سازگاری دارد.

 

  انتقاد آدورنو از موسیقی عامه پسند :

 

 آدورنو که خود موسیقی دان نیز بود به نقد دقیق موسیقی عامه پسند و جاز پرداخت و آن ها در نقطه مقابل موسیقی هنرمندانه یا پیشرو قرار داد. طبق نظر آدورنومحتوای انواع گوناگون موسیقی عامه پسند یکسان است و یک فرم استاندارد شده را دارد به نحوی که یک قسمت از یک قطعه را می توان در قسمتی از قطعه دیگر جایگزین کرد . در این نوع موسیقی وحدت و هماهنگی بین اجزا و کل وجود ندارد و اجزا قابل تعویض هستند. از آنجایی که قالب این نوع موسبقی استاندارد شده است در مخاطبان هم واکنش های یکسان شده ای را بر می انگیزد. این نوع موسیقی به دلیل سادگی محتوا برای ارتباط برقرار کردن نیازی به صرف انرژی ندارد و با وضعیت فرد خسته از کار که توان صرف نیرو برای فهم موسیقی را ندارد هماهنگی دارد. در مقابل  ,موسیقی پیشرو بر خلاف نظم موجود جامعه بورژوازی عمل می کند. آدورنو از موسیقی آتونال شوینبرگ مثال می زند که نداشتن مرکز تونالیته در آن حس بی مرکزی جوامع مدرن را نشان می دهد و از طرفی حل نشدن آکورد ها در هم بر خلاف انتظارات مخاطب عمل کرده نظم موجود را به چالش می کشد.

  آدورنو خصوصیت مهم موسیقی عامه پسند را ایجاد فردیت کاذب می داند , به این معنی که تفاوت ها در شکل های مختلف این موسیقی فقط در سطح است. این تفاوت های سطحی برای مخاطب نوعی حس فردیت دورغین ایجاد می کند به نحوی هر کس احساس می کند این نوع موسیقِی " متفاوت " بوده و فقط سلایق آن مخاطب خاص را بر آورده می کند. این در صورتی ست که هسته این موسیقی ها یکی بوده و این تفاوت های جزیی فقط در سطح وجود دارند.

 

 هورکهایمر و تحلیل شخصیت اقتدارطلب :

 

   هورکهایمر و تنی چند از نویسندگان دیگر در کتاب " شخصیت اقتدار گرا " به اعلام جرم علیه جامعه مدرن پرداختند . در این رابطه بررسی مسایلی چون تعصبات و یهودی ستیزی و نیز تحلیل پیوند های میان شخصیت و ساختار اجتماعی در نهایت آنان را به این جمع بندی رهنمون گردید :  اکثر افراد ضد دموکراتیک دارای شخصیت اقتدار طلب هستند ور در مجموع از خانواده هایی بر می خیزند که سلطه و تسلیم ویژگی شاخص روابط میان والدین و فرزندان به شمار می رود. روحیه مدارا و تساحل در این افراد بسیار پایین بوده و معمولآ تاب و تحمل مخالفت و انتقاد را ندارند. هورکهایمر بررسی این سنخ شخصیتی را گامی موثر در بررسی ظهور فاشیسم می دانست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 13:49  توسط amin ghaderian  | 

مکتب فرانکفورت قسمت اول

در سال 1923 گروهی از متفکران مارکسیست با حمایت دانشگاه فرانکفورت و سرمایه مالی کارخانه داری به نام فلیکس وایل وبا فرمانی از سوی وزرات آموزش پرورَش آلمان اقدام به تاسیس "موسسه پژوهش اجتماعی" نمودند که بعد ها به نام مکتب فرانکفورت معروف شد.افراد زیادی با طیف وسیعی از اندیشه ها عضو این موسسه بودند وبا آن همکاری می کردند ولی وجه تشابه همه آنها این بود که آنها مارکسیست هایی بودند که با توجه به شرایط جدید جهان احساس می کردند مارکسیسم ارتودوکس احتیاج به تجدید نظر و روزآمد شدن دارد.

  آن ها ضمن نا امید شدن از انقلاب پرولتری بر آن شده بودند تا علل عدم این اتفاق را بررسی کنند. همچنین معتقد بودند که جبرگرایی اقتصادی مارکسیسم ارتودوکس و تقلیل همه مسایل اجتماعی به شرایط اقتصادی تبیین گر ابعاد گونه گون حیات اجتماعی نیست. آنها بر این باور بودند که از آنجایی که سودآوری- در کنار عرصه صنعت در عرصه فرهنگ هم وارد شده بنابراین باید تاکید از نقد صرف اقتصادی به نقد فرهنگی نیز منتقل شود.

    بررسی ریشه های فاشیسم و نازیسم- فرهنگ عامه موسیقی و هنر عامه پسند- بازتولید زندگی به شکل کنونی آن انتقاد از پوزیتیویسم- شریط آرمانی گفتگو و ... از دیگر حوزه هایی بود که مارکوزه, آدورنو, هورکهایمر, هابرماس و دیگران به آن پرداختند.

     یکی از تم های اصلی مکتب فرانکفورت پرداختن به و تدوین " نظریه انتقادی "  بود , به این معنا که هدف از نظریه پردازی و نقد ایجاد تغییر در جهان است. آنها به اصل بی طرفی ارزشی در نظریه پردازی معتقد نبودند و هدف از نظریه پردازی را آگاهی بخشی , تغییر و در نتیجه نیل به شرایط و جامعه ای بهتر بود.

جنگ جهانی اول و ظهور نازیسم :

   پیدایش و به قدرت رسیدن نازیسم و فاشیسم که سر انجام باعث مهاجرت اعضای مکتب فرانکفورت به آمریکا شد یکی از جریانهای تاثیر گذار در حیات فکری این مکتب بود. عدم وقوع انقلاب کارگری از یک سو و قدرت گرفتن حزب ناسیونال سوسیالیست توجه اعضای مکتب را به خود جلب کرده بود. آنها میخواستند بدانند چرا شرایط اقتصادی رقت بار بعد از جنگ جهانی اول باعث ایجاد جنبش های اجتماعی نشده است.

  شرایط اجتماعی و اقتصادی و به قدرت رسیدن هیتلر :

   پس از شکست المان در جنگ و مقصر شناخته شدن آلمان به عنوان کشور تجاوزگر و شروع کننده جنگ, طبق مفاد عهد نامه ورسای آلمان موظف شد تا غرامت جنگ را به کشورهای پیروز بپردازد. این امر باعث تحمیل فشارهای شدیدی به اقتصاد آلمان شد و کار به جایی رسید که یک میلیون مارک آلمان معادل یک دلار آمریکا شده بود. این فشارها از یک سو  و احساس حقارتی که در نتیجه عهد نامه ورسای دامن ملت آلمان را گرفته بود باعث نا رضایتی مردم المان از جمهوری دموکراتیک آلمان شده بود. در همین هنگام آدولف هیتلر- رهبر حزب ناسیونال سوسیالیست با سخنرا نی های تاپیر گذار خود باعث محبوبیت تدریجی حزبش شد و در نتیجه به مرور توانستند اکثریت پارلمان را به دست بگیرند که این امر موجب به  قدرت رسیدن هیتلر شد. هیتلر نیز خود از منتقدان سر سخت عهدنامه ورسای بود که از همان ابتدا عدم تمایل خود به پایبندی به مفاد این عهدنامه را اظهار میداشت. ضمنآ هیتلر به شدت یهود ستیز بود که این امر در کنار فضای خفغان در آلمان باعث مهاجرت اعضای مکتب به آمریکا شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 13:47  توسط amin ghaderian  | 

فوکو (قسمت اول)

میشل فوکو,مورخ,فیلسوف و جامعه شناس سرشناس فرانسوی به سال 1926 دیده به جهان گشود. نام فوکو همواره یادآور پژوهش های او و بحث های جنجالی اش پیرامون قدرت,دانش, گفتمان, تاریخ جنسیت, تاریخ جنون, تبار شناسی دانش ,تولد درمانگاه و ... است. او مدرس کرسی "تاریخ نظام های فکری" در "کولژ دو فرانس" بود اما معمولآ عناوینی چون مورخ و یا جامعه شناس را برای خود نمیپذیرفت. خیلی وقتها فوکو را ساختارگرا ویا پساسختار گرا مینامند,عناوینی که وی چندان خوش نمی داشت. در زمان جوانی او فضای روشنفکری فرانسه تحت تاثیر جریان های موسوم به ساختارگرا, فلسفه پدیدار شناسی و همچنین وجود گرایی بود. وی با وجود اینکه تا حدی تحت تاثیر این جریان ها قرار داشت ولی بیشتر خود را پیرو "نیچه" میدانست.شورش های دانش جویی – کارگری مه 1968 از دیگر عوامل مهم تا پیر گذار بر اندیشه او بود.

جنبش دانش جویی – کارگری مه 1968:

بیشتر تلاش میشل فوکو شاید به یک معنا آشنایی زدایی از امور روز مره و آشنایی بود که  همه انها را به عنوان اصول موضوعه بدون چون چرا میپذیرند. جنبش های 1968 که به تغییر در روابط و تعاریف و سلسله مراتب انجامید برای فوکو جرقه ای بود تا توجه خود را به امور روزمره و عادی معطوف کرده و آنها را به عنوان اصول غیر قابل مناقشه نبیند.همین مناقشه کردن پیرامون امر روزمره به تاملاتی انجامید که به صورت پژوهش هایی در مورد تاریخ جنون, تاریخ جنسیت و تبار شناسی دانش انجامید.

قدرت: 

قدرت یکی از مهمترین مضامین مورد بحث فوکو است. قدرت از نظر او نه یک نیروی سرکوبگر در دست اقلیتی ممتاز برای سرکوب اکثریت و بلکه فرایندی ست که در همه جای جامعه جریان دارد و همواره در حال اعمال شدن است. قدرت از دید فوکو امری یک طرفه نیست بلکه وی معتقد است که هر جا قدرتی هست , مقاومتی نیز هست. قدرت از نظر فوکو یک امر ثابت و بسیط نیست , قدرت یک "فعل" است. قدرت لزومآ امری سرکوبگر و نکوهیده نیست. قدرت یک استعداد است , یک قابلیت.

گفتمان:

یکی دیگر از مضامین اصلی فوکو گفتمان است. ا و در آثار خود تعاریف مختلفی از گفتمان به دست داده است که شاید فصل مشترک همه آنها این باشد : "مجموعه کاربست هایی که به اعمال و دانش ما شکل میدهند, کاربست هایی که به ما می گویند چه چیز دانستنی و گفتنی است و چه دانشی قابل اعتماد و همینطور به منظور اینکه یک گزاره دانش به حساب آید باید چگونه باشد."  بحث فوکو این نیست که گفتنان را در مقابل واقعیت قرار دهد. از نظر او واقعیتی فرا تر از گفتمان وجود ندارد. هرچه هست درون گفتمان هست. نکته ی حایز اهمییت دیگر تفاوت گفتمان و ایدیولوؤی می باشد و اینکه چه تفاوتی بین این دو واژه باعث شد که فوکو از گفتمان به جای ایدولوژی استفاده کند:

ایدیولوژی یاد آور دلالت های مارکسیستی است که فوکو علاقهی چندانی به آنها نداشت. در تفکرات مارکسیستی ایدیولوژی به منظور ایجاد اختلال در آگاهی راستین و ایجاد نوعی اگاهی دروغیین توسط طبقه ی فرا دست تولید شده و به ابقای سلطه ی این طبقه می انجامد , در حالیکه فوکو اساسآ قایل به وجود واقعیت عینی بیرون از گفتمان نیست.

از طرف دیگر وقتی صحبت از ایدیولوژی میشود واقعیت "سوژه" مسلم و مناقشه ناپذیر تصور میشود , این در حالیست که از دید فوکو مفهوم سوژه نیز یک واقعیت ازلی نبوده بلکه خود مفهومی جعلی بوده که به طور خاص در دوره ی روشنگری به وجود آمده.

پس در نتیجه فوکو ترجیح میدهد به جای "ایدیولوژی" از "گفتمان" استفاده کند . گفتمان از منظر فوکو چیزی نیست که توسط فرد معینی و به منظور معینی تولید شود , هرچند که او منکر "شرایط مادی تولید گفتمان" نیست. از نظر او گفتمان ها در رقابت با گفتمان های رقیب و همینطور روابطشان با قدرت , تغییر می کنند, به وجود می آیند , قوت می گیرند و یا کمرنگ می شوند. گفتمان ها در درون خود ضد گفتمان را هم به وجود می آورند.پس در نتیجه گفتمان از دیدگاه فوکو یک کلیت منسجم و یکپارچه نیست بلکه به مانند یک پارچه چند تکه است, مانند یک کولاژ.

فوکو همچنین از وجود یک "معرفت پایه ای" یا یک "اپیستمه" صحبت میکند.از نظر او در هر زمان چارچوب ها و قواعد کلی وجود دارند که محدوده ی گفتمان ها را تعیین می کنند و مقرر می کنند که از چه می شود صحنت کرد و چه چیز دانستنی ست.هر عصر خاصی به زعم فوکو اپیستمه خاص خود را دارد و این معرفت پایه ای در گذر زمان یکسان باقی نمی ماند.....

 

 ادامه دارد.....

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 19:41  توسط amin ghaderian  | 

نظریه های معاصر جامعه شناسی 1 ( بوردیو )

بوردیو جامعه شناس- منتقد اجتماعی – فعال سیاسی – روشنفکر اجتماعی و فیلسوف اجتماعی فرانسوی است. به عقیده بسیاری او بزرگترین جامعه شناس فرانسوی از زمان دورکم  تا زمان حاضر می باشد. نکات جالب در مورد بوردیو هم به طیف وسیع علایقش – جامعه شناسی-فلسفه- روانکاوی – علوم سیاسی- زبانشناسی و .... و هم روش شناسی منحصر به فردش مربوط می شود که پایبند روش کمی یا کیفی  و یا به عبارت کلی تر روش از پیش مشخص نیست بلکه روش تحقیق را با توجه به موضوع تحقیق مشخص میکند.او به دوگانه ی عینیت/ذهنیت اعتقاد ندارد و به هر را باهم و در تعامل نسبت به هم مهم میداند. جامعه برای بوردیو بیش و پیش از هر چیز شکل عینیت یافته,ساختار یافته و ساختار دهنده, درونی شده درون اشیا رفتارها و نهاد  وحتی اشکال نا خودآگاهی رویاها و اسطوره ها از سلطه اجتماعی ست.مسآله ی جدال طبقاتی شاید یکی از مهمترین مسایلی بود که بودریو به آن پرداخت.از نظر وی تعلق داشتن به هر جایگاه اجتماعی منجر به داشتن نوع خاصی از سرمایه های فرهنگی,اجتماعی,سیاسی و... میشود وهر کس از هر طبقه مدام در حال کوشش و تقلا برای به دست آورن سرمایه ی بیشتر و در نتیجه رسیدن به جایگاه بالاتری ست.طبقه فوقانی جامعه تولید کننده محصولات فرهنگی و در نتیجه سلیقه حاکم است. طبقه ی متوسط مصرف کننده ی فعال محصولات طبقه ی فوقانی و در تلاش برای اشغال جایگاه آنان است و سرانجام طبقه تحتانی مصرف کننده ی منفعل این محولات و نتیجتآ پذیرای سلطه ی طبقه ی فوقانی ست. مشروعیت سلیقه ی طبقه ی فوقانی نتیجه ی خشونت نمادین این طبق است. خشونت نمادین به معنی اعمال سلطه به طور نا محسوس است , سلطه ای که در نتیجه ی فرایند " زیبا سازی " ظاهر خشونت امیز و خشن خود را از دست داده.

مساله محوری مورد توجه بوردیو نظام آموزشی و فرایند بازتولید سلطه به وسیله آن است.همانطور که در بالا اشاره شد هر موقعیت اجتماعی متضمن سرمایه های اجتماعی متفاوت, تجربه متفاوت از زندگی و در نتیجه عادت واره های متفاوت است . نظام آموزشی در واقع بر خلاف شعارش که شکوفا کردن استعدادهای فردی ست , زمینه ها و سرمایه های قبلی دانش آموزان را باز تولید میکند و از طریق فرایند " امتحان " عدم موفقیت هر فرد را به استعدادها و قابلیت های شخصی او مرطبت می کند. به عبارت دیگر نظام آموزشی قسمتی از خشونت نمادین خود را به وسیله ی فرایند امتحان " زیبا سازی " می کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 19:9  توسط amin ghaderian  | 

فرجام دولت در اندیشه مارکس

فرجام دولت در اندیشه مارکس

محمد امامی – فردین مرادخانی

14/12/85

 

دولت بنابر دیدگاه مارکس از جایگاهی محکم و حیاتی بر خوردار نیست.در نظر مارکس دولت نهادی ست موقتی که حاصل نظام طبقاتی بوده و به علاوه عامل و حافظ منافع صاحبان ابزار تولید است. از نظر مارکس از انجایی که دولت نهادی موقت است با جلو رفتن تاریخ به تدریج میخشکد و میپژمرد.پس از ازبین رفتن دولت –دولت به شکل دولتهای سرمایه داری در قرن نوزدهم-جامعه مراحلی را طی خواهد کرد تا سرانجام به شکل نهایی و آرمانی خود برسد و دوران "تاریخی" بشر آغاز شود.این مراحل عبارتند از 1-دیکتاتوری پرولتاریا و 2- بر پایی دولت و جامعه نهایی. اکنون به طور مختصر هریک از این مراحل را یررسی می کنیم :

1-دیکتاتوری پرولتاریا:

از نظر مارکس نظام سرمایه داری به دلیل تناقضات درونی اش محکوم به نابودیست و سرانجام به دلیل همین تضاد ها از بین خواهد رفت.البته مارکس همچنین معتقد بود که برای از بین رفتن نظام سرمایه داری به یک دگرگونی و انقلاب نیز نیاز است تا طومار سرمایه داری را در هم پیچد.مارکس دولت سرمایه داری را آخرین نوع دولت میداند ولی از طرفی معتقد بود از انجایی که پس از بر چیده شدن نظام طبقاتی طرفداران ایدیولوژی بورژایی به بکباره از بین نمیروند.زمان گذاری را در نظر گرفته بود که در طی آن طبقه کارگار قدرت را به دست میگیرند و آخرین بقایای نظام سرمایه داری را نیز از چهره جامعه می زدایند و زمینه را برای ایجاد جامعه نهایی فراهم میکنند.

2-جامعه و دلت نهایی:

دیکتاتری پرولتاریا پس از زودن اخرین بقایای سرمایه داری از کل جهان- چون دیگر دلیلی برای وجودش باقی نمی ماند- از بین میرود و اداره امور به دست مردم می افتد.از آنجایی که مارکس اعتقادی به دولت نداشت و ان را امری موقت و زاید میدانست جایی برای آن در جامعه آرمانی اش قرار نداد.البته بعضی بر این باورند که مارکس معتقد به وجود دولت بوده اما دولتی که حیطه آن فقط در حد اداره امور باشد نه حکم کردن بر جامعه. نکته جالب توجه در این باره شباهت بسیار زیاد این قرایت از مارکس و تیوری لیبرال ها در مورد دولت حداقلی ست !

اینکه شکل نهایی جامعه و دولت مطلوب نظر مارکس دقیقآ چیست را خود او در آثارش صراحتآ بیان نکرده و این کار را پیش بینی احمقانه خوانده تنها نشانه ها و برخی ویژگی از جامعه و دولت نهایی اش را می توان در آثارش یافت.جامعه مورد نظر مارکس جامعه ای ست که در آن مالکیت خصوصی وجود ندارد- ابزار تولید در اختیار همگان است - کار وسیله از خود بیگانه شدن افراد نیست بلکه جنبه لذت بردن دارد و سرنجام و مهمتر از همه اینکخ هیچ درگیری و اختلاف طبقاتی در آن جامعه وجود نخواهد داشت ... عبارت مشهوری از مارکس در این زمینه وجود دارد که  :  "  از هرکس به اندازه توانش و به هرکس به اندازه نیازش ."

در مورد اینکه این نوع جامعه مد نر مارکس دموکراتیک است یا نه اختلاف نظر های زیادی وجود دارد : برخی معتقدند اگر از طریق انتاخابات اژاد بشود به آن رسید دموکراتیک است.برخی دیگر معتقدند چون در این نظام مخالفان سر کوب میشوند دیکتاتوری ست.برخی معتقدند چون حکومت به دست مردم می افتد دموکراسی ست .برخی  بر اینند که چون تک حزبی ست ان را دیکتاتوری ست و ...

برخی این نقد را به نظرات مارکس وارد کرده اند که اگر برخی اداره کنندگان جامعه باشند بازهم این جامعه طبقاتی خواهد بود چون شامل دو طبقه حاکم و کارگر میشود ( چون اداره کنندگان دیگر طبقه کارگر نیستند بلکه حاکمند). ولی بعضی در جواب گفته اند که اینها اداره کنندگان هستند نه حاکمان ( تنها بر اداره امور و نظم آن نضارت دارند) اما حکم رانی نمی کنند .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 17:33  توسط amin ghaderian  |